پیوندها درباره سایت ارتباط با ما

تاریخ : پنجشنبه 20 خرداد 10:16 کد خبر : 6276

دخترک افغانستانی از سختی‌ و دلتنگی‌های زندگی در حلب می‌گوید...

سارا دختر افغانستانی در نامه‌ای از سختی‌های زندگی در نبل‌ والزهرا در حلب می‌گوید، اینکه در روزهای سرد زمستان را چگونه می‌گذراندند و گاهی اوقات دو سه ماه غذای خوبی برای خوردن نداشتند.


خبرگزاری رسانه معلم به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس، گاهنامه «شكوفه‌های شهید» در نخستین شماره خود نامه‌ای از یك دخترك افغانستانی منتشر كرده كه به دلیل سختی‌های زندگی در منطقه «نبل‌ و الزهرای» حلب به همراه خانواده خود راهی ایران می‌شوند.

در این نامه آمده است: سلام! نام من سارا است. مادرم افغانستانی و پدرم سوری است. آن‌ها هر 2 پزشك هستند. وقتی در دانشگاه شهر اصفهان درس می‌خواندند، با هم عروسی كردند. من در ایران به دنیا آمدم، بعد آمدیم به كشور سوریه.

در منطقه «نبل و الزهرا» شهر حلب. وقتی كه جنگ شروع شد، محاصره شدیم. چند سال در محاصره بودیم. پدر و مادرم به مردم كمك می‌كردند.

زمستان 2 سال پیش برف زیادی باریده بود. هیچ وسیله‌ای برای گرم شدن نداشتیم. شب‌ها خیلی سرد می‌شد. مادرم اول مرا داخل پلاستیك می‌پیچاند، بعد هم پتویی كلانی را رویم می‌انداخت تا در خواب یخ نزنم.

مادرم بعضی وقت‌ها مرا در بغل می‌گرفت و گریه می‌كرد. بعد هم می‌گفت: «نترس دخترم خدا مهربان است. روزی از این جنگ نجات پیدا می‌كنیم».

در آن روزها آب نداشتیم. برق نداشتیم. گاهی دو سه ماه غذای خوب نداشتیم كه بخوریم. روزهای اول جنگ از صدای انفجار می‌ترسیدم. بعد كم‌كم عادت كردم.

وقت جنگ، دستانم را روی گوشم می‌گذاشتم و در گوشه خانه می‌رفتم؛ دعا می‌خواندم كه جنگ زود تمام شود.

دوستان زیادی داشتم. تعدادی از آن‌ها فرزند شهید بودند. آن روزها آرزویم این بود كه جنگ تمام شود. من و مادرم پیش مادربزرگم در افغانستان برویم.نزدیك خانه ما كوه بلندی بود. آدم‌های بد خانه‌های ما را از آنجا با گلوله توپ می‌‌زدند.

یادم است كه پارسال چند روز مانده به سال نو همه گریه می‌كردند، می‌گفتند كه یك آدم بسیار مهربان و شجاع شهید شده است. پدر و مادرم هم گریه می‌كردند. من هم گریه می‌كردم.

مادرم گفت: آن آدم خوب «علیرضا» نام داشت. چند روز بعد از شهادت وی، مادرم رفت برادر قشنگی برای من خرید. پدر و مادرم نام برادرم را «علیرضا» گذاشتند. پدرم می‌گفت آرزو دارم كه او هم روزی فرمانده شود، مثل فرمانده «علیرضا توسلی»، خوشحال بودم.

همیشه با علیرضا بازی می‌كردم. چند ماه بعد همه چیز را جای خود گذاشتیم. دوستانم جا ماندند. با پدر و مادرم پای پیاده از كوه‌ها گذشتیم و رفتیم تركیه و از آنجا هم به ایران رفتیم.

وقتی دوباره به ایران برگشتیم شنیدیم كه هم‌وطنان دلیر مادرم با كمك دوستانشان خانه ما را آزاد كرده‌اند، آدم‌های بد را از كوه نزدیك خانه ما دور كرده‌اند، چندنفرشان هم شهید شده‌اند.

حال چند ماه است به سوریه برگشته‌ام،همه چیز خوب است، جنگ كمتر شده است، دوستان جدیدی پیدا كرده‌ام، دو سه نفر از آن‌ها فرزندان شهید هستند. اما دلم برای دوستان افغانستانی‌ام تنگ شده است.چند روز پیش جشن تولد هفت‌سالگی من بود، جای همه دوستانم خالی بود.

خصوصاً جای فرزندان شهدای هم‌وطن مادرم. من و مادرم همیشه برای آن‌ها دعا می‌كنیم. از خانواده‌های عزیز شهدا هم تشكر می‌كنم.

خدا كند هرچه زودتر جنگ تمام شود، پدر و دوستانم هم به خانه‌شان بازگردند.

انتهای پیام




دیدگاه
لطفا دیدگاه خود را با حروف فارسی بنویسید
"مدیریت سایت" مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبین است.
"مدیریت سایت" از انتشار دیدگاه هایی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی احترامی به اشخاص قومیت ها عقاید دیگران موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه های دین مبین اسلام باشد معذور است.
دیدگاه ها پس از تائید مدیر بخش مربوطه منتشر می شود.



اخبار مرتبط